تبليغاتX
تـو سـتـاره غـریـبــی ، تـو شـکوه بـاور مـن ... شـب عاشـقیست یـارا بـنـشـیـن بـرابـر مـن ... تو چه کرده ای که بـا تو شده عشق تار و پودم ... تو چه کرده ای که عمریست پی تو در سجودم ... تو چه کرده ای که عمری ز پی ات دویده ام من ... به خــدا قسم که با تو به خــدا رسیده ام من ... چه شکسته ایستادی چه شکسته تر پریدی ... بـه طـواف عاشـقانـه ، حـرم خــدا رسیـدی خــلوت دل
خــلوت دل
برای دل خودمان
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 آذر1388 توسط ققنوس |
 

ای کاش می شد فهمید

در دل آسمان چه می گذرد
                    که امشب با ناله ای بغض آلود
                        بر دیار این دل خسته
                                           اشک می ریزد

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 آبان1388 توسط ققنوس |
 

روزهایم همچنان روح سرگردانم، به پوچی و تنهایی سپری می شود.در وجودم سوزی حس می کنم که هرگز به اشک تبدیل نمی شود.من توانایی خندیدن را از دست داده ام.و همچنان گریستن.و نیز زیستن را.بیشتر احساس می کنم که خنثی هستم.نه می توانم تاثیری بگذارم و نه تاثیری بپذیرم.مدتها پیش روبرویم دوراهی دیدم که هرگز جرات گذر از آن را نکردم.نه اینکه نمی توانستم.نه اینکه شهامتش را نداشتم.بلکه به خودم اطمینان نداشتم.من از خودم می ترسیدم که بعد از گذر از این دوراهی، همواره در این دوراهی درونی گرفتار باشم که آیا راهی را که انتخاب کرده ام راهیست که طاقت گذراندنش را داشته باشم.ترسیدم که همیشه چشم به راه باشم.من ترسیدم و یک عمر روبروی دوراهی ایستادم وخودم را بافیون زمان،با سردرگمی سرگرم کردم.من از دوراهی نگذشتم و حالا می بینم که تمام عمر خواب بودم.من یک عمر خواب بودم و این روزها که از خواب بر می خیزم، می بینم که تک دوراهی آزاردهنده ی ذهن من، امروز به هزار راه های حل ناشدنی و به هم بافته تبدیل شده.من حالا به هر سو می نگرم راه می بینم اما دیگر نه می توانم و نه شهامت گذر از هیچکدام را دارم.من درک کرده ام که قدرت انتخاب کردن نداشته ام و تمام ناکامی هایم از سوی خود ضعف آلودم بوده.اگرچه دنیایی که درونش زندگی کرده ام هیچ وقت نخواسته که من آنچیزی باشم که باید،اما این طبیعت روزگار است که باید شد و نمی توانست بود.انسان باید باشد تا بتواند بشود. اما این ضعف من بوده که نتوانسته ام و در روبروی جایی که باید از آن گذر می کردم، سالها ایستاده ام و نظاره کرده ام. برایم سخت نیست که بگویم.چون دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم و آنچیزهایی را که با تمام وجود می خواستم و از دست دادم، حالا زینت و تفریح دیگرانست.من برایم سخت نیست که بگویم، در این جدال سخت و خونین زندگی؛در این جدالی که هیچکس پشت هیچکس را نخواهد دید، مفلسانه و بی سرانجام،

شکست خورده ام...

 

پ.ن : دلم به سان پرنده ی کوچکی می ماند که از قفس کوچکی به قفس بزرگتری افتاده باشد.برای پرنده چه فرقی می کند اگر داخل قفسی به اندازه ی یک قوطی کبریت باشد، یا قفسی به اندازه ی تمام دنیا

برگرفته از وبلاگ خدایی که شکست خورده

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 آبان1388 توسط سیمرغ |


http://i1.tinypic.com/205uqg2.jpg


سیمای تو را در پشت این شبانه ها

بوسه می زنم

تا تو از این خواب زمستانه

به بهانه ی یک بوسه

متولد شوی

و مرا

به تقدس یک بوسه

بیدار کنی

تا نبض را

پشت همه ناقوس های خفته این شهر مرده

باز یابم ؛ مادرم !

 

+

 

پی نوشت : گرفتارم خیلی گرفتار ! به محض فراغت به همتون سر می زنم .. ققنوس ِ عزیز لطفا به جای من و به نام من آپ نفرمایید با تشکر .

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 آبان1388 توسط ققنوس |
 

دانلود آلبوم آئین مستان با صدای سید خلیل عالی نژاد


Links :

Download From Mediafire

Download From Rapidshare

درباره وبلاگ

زندگی پرسه زدن در سکوت تنهائی اندیشه های خداست! کمک کن فکر زیبای او باشی نه یک خاطره زشت برای او! زندگی بازی ترکیب رنگها در دفتر نقاشی خداست! کمک کن تابلوی جاویدان او باشی نه یک کاغذ پاره افتاده بر زمین میان نقاشی های او! و زندگی صحنه رقص وچرخش گیتی لا به لای سیم های ساز خداست! کمک کن تو هم نتی باشی دلنواز از دفتر موسیقی دنیا نه یک صدای دل خراش میان آهنگ های بی نظیر او!
نويسندگان
تماس با ما
ققــــنـوس


طــــــرلان

آخرين مطالب
عناوین وبلاگ

عناوين وبلاگ
موزیک وبلاگ
موضوعات
پيوند ها
محله با صفا
آرشيو
Blog Skin